بسم الله الرحمن الرحیم

REZAMASHAYEKH.BLOG.IR

تارنگار رسمی رضا مشایخ

REZAMASHAYEKH.BLOG.IR

تارنگار رسمی رضا مشایخ

۲۲ مطلب با موضوع «شهدا» ثبت شده است

بمناسبت وفات حضرت ام البنین

حضرت ام البنبن در یک واقعه؛ واقعه کربلا، چهار فرزندش را از دست می دهد و ایشون نه تنها گله نمی کند بلکه افتخار میکند که چهار فرزندش را در این راه تقدیم کرده است. امروز هم در کشور، مادران شهدای ما همین روحیه را دارند. افتخار می کنند که فرزندشان دراه انقلاب، در راه اسلام شهید شده است و ابراز می کنند حتی اگر باز هم فرزندی داشتیم، در این راه تقدیم می کردیم. همین روحیه انقلاب را بحمدالله حفظ کرده است. ۱۴۰۱/۱۰/۱۶

دریافت
حجم: ۶۲۱ کیلوبایت

ویژه سالگرد شهید سلیمانی| مراقبت از اصول

| سه شنبه, ۱۳ دی ۱۴۰۱، ۰۴:۱۸ ب.ظ | ۰ نظر

شهید سلیمانی عزیز به شدت مراقب اصول بود. هم در زمان امام خمینی رحمة الله علیه و هم در زمان حضرت آیت الله خامنه ای. تمام تلاشش مراقبت از ولایت بود. به ما هم توصیه کرد، از اصول مراقبت کنید. اصول یعنی ولیّ فقیه. ۱۴۰۱/۱۰/۱۳

مراقبت اصولدریافت
حجم: ۲۵۸ کیلوبایت

شالهای تبرّکی

| سه شنبه, ۲۲ آذر ۱۴۰۱، ۱۲:۵۱ ق.ظ | ۰ نظر

روز بیست و یکم آذر ۱۴۰۱ برای تشییع پیکر شهید حسن مختارزاده به حرم حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها رفتم و به همراه جمعیت مردان و زنان، منتظر انتقال پیکر شهید پس از طواف دور حرم به سمت مدفن آن شهید، یعنی مقبرة الشهداء بودم. خادمی به من دو شال عربی داد که متعلق به یکی دو خانم بود و گفت: این ها را برای آنها تبرک به پیکر شهید کنم. من هم بلافاصله قبول کردم. بین جمعیت و مدفن حایل فلزی قرار داشت که بزرگان شهر و خانواده شهید و خبرنگاران را از جمعیت جدا می کرد. از جوانی که جلوتر از من بعد از حایل و نزدیک به مدفن شهید بود خواستم او اینکار را انجام دهد که چون هنوز شهید را نیاورده بودند به من گفت: صبر کنم تا بعدا. شهید را آوردند اما در بین جمعیت که همه به سمت پیکر شهید هجوم بردند دیگر آن جوان را ندیدم. تصمیم گرفتم به سمت پیکر بروم و به قولم وفا کنم اما جمعیت پرشور پیکر را به جهت دیگری برد. همانجا در دلم گفتم، خدایا من قول دادم این شالها را به پیکر تبرک کنم، ای شهید بزرگوار! من قول دادم! ناگهان پیکر درحالیکه روی دستان جمعیت حرکت می کرد به سمت من آمد و من شالها را به پیکر زدم. حالا نمی دانستم چگونه آن خادم و صاحب شالهای عربی را پیدا کنم. به کناری رفتم و صدای دختر جوانی را شنیدم که می گفت: این شالها برای ماست...! من هم شالها را تحویل دادم و از اینکه به قولم وفا کردم خوشحال بودم.